پژوهشكده تحقيقات اسلامى

76

تاريخ انبياء ( فارسي )

يوسف با شنيدن اين اتهام دم فرو بست و تحمل كرد و هويّت خويش را آشكار نساخت . برادران گفتند : اى عزيز ! يكى از ما را به جاى او گروگان بگير . او پدر بسيار پيرى دارد . ما تو را از احسان‌كنندگان مىبينيم . يوسف گفت : پناه بر خدا كه كسى را بگيريم غير از آن كس كه متاع خويش را نزد او يافته‌ايم . چون برادران از او نا اميد گشتند ، رازگويان به كنارى رفتند . برادر بزرگ به ديگر برادران گفت : آيا نمىدانيد كه پدر از ما عهدى گرفته و پيش‌تر دربارهء يوسف اشتباه كرديد ؟ من از اين سرزمين نمىروم تا پدر اذن دهد يا خدا حكمى كند كه او بهترين حكم كنندگان است . به سوى پدر بازگرديد و بگوييد پدر ، فرزندت دزدى كرده و ما گواهى نمىدهيم ، مگر به آنچه مىدانيم و از غيب خبر نداريم . از اهل آبادى بپرس كه ما در آن بوديم ، يا از اهل كاروانى بپرس كه با آن آمديم . برادران جز برادر بزرگ‌تر به كنعان بازگشته ، خبر سرقت برادر را به يعقوب رساندند . يعقوب كه هنوز از ديدار يوسف نااميد نشده بود ، گفت : [ هواى ] نفس شما ، مسأله را چنين در نظرتان آراسته است ! من باز صبر نيكو در پيش مىگيرم و اميدوارم كه خداوند آنان را به من بازگرداند . او دانا و حكيم است . يعقوب از آنان روى گرداند و گفت : « وا اسفا بر يوسف ! » و از شدّت اندوه چشمانش سفيد شد و خشم خود را فرو مىخورد . « 1 » حضرت يعقوب از فرزندانش خواست كه از رحمت خدا مأيوس نشوند و به جست و جوى يوسف و آزادى برادرش بپردازند و از رحمت خدا نوميد نباشند . برادران بار ديگر به حضور او شتافتند و از وى عاجزانه و ملتمسانه خواستند كه به آنان رحم كند . اينجا بود كه حضرت يوسف خود را معرفى كرد : آيا شما مىدانيد - زمانى كه جاهل بوديد - با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ گفتند : آيا تو يوسف هستى ؟ ! گفت : آرى من يوسفم و اين هم برادر من است كه خداوند بر ما منّت نهاد . كسى كه تقوا پيشه كند و صبر نمايد ، [ سرانجام پيروز مىشود ] ، چرا كه خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمىسازد ! « 2 » حضرت يوسف ( ع ) با متانت و بزرگوارى ، عمل ناشايست آنان را ناشى از جهالتشان دانست و

--> ( 1 ) . همان ، آيات 83 - 84 . ( 2 ) . همان ، آيهء 89 - 90 .